محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2895

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وى بودند ، عمرو به آنها گفت : « وقتى پيش پسر هند آمديد سلام خلافت به او نگوييد كه شما را در نظر او بزرگ مىكند هر چه مىتوانيد كوچكش كنيد . » گويد : و چون پيش وى مىآمدند معاويه به حاجبان خود گفت : « گويى روسپى - زاده كار مرا در نظر قوم كوچك وانموده ، بنگريد وقتى فرستادگان آمدند به سخت - ترين وضعى كه مىتوانيد بيازاريدشان كه هر كس از آنها پيش من مىرسد پنداشته باشد كه در خطر تلف شدن است . » گويد : نخستين كسى كه به نزد وى آمد يكى از مردم مصر بود به نام ابن خياط كه هنگام ورود او را آزار داده بودند و گفت : « سلام بر تو اى پيمبر خداى ! » گويد : قوم پياپى چنين كردند و چون برون شدند عمرو گفت : « خدايتان لعنت كند ، گفتم درود خلافت به او نگوييد شما درود نبوت گفتيد ! » گويد : يك روز معاويه عمامهء حرقانى خويش را به سر نهاد و سرمه زد و چون چنين مىكرد از همه كسان نكو منظرتر بود . ابو محمد اموى گويد : عمر بن خطاب به شام آمد و معاويه را كه ديد كه با دم و دستگاهى آمد و شبانگاه با دم و دستگاه ديگر آمد . عمر به او گفت : « اى معاويه شب با يك دم و دستگاه مىآيى و صبح با دم و دستگاهى ديگر ، شنيده‌ام كه صبح در خانه مىنشينى و صاحبان حاجت بر درند . » گفت : « اى امير مؤمنان دشمن نزديك ماست و خبر گيران و جاسوسان دارند ، خواستم ، اى امير مؤمنان ، كه عزت اسلام را ببينند . » عمر گفت : « اين حيلهء مردى خردمند است يا خدعهء مردى دانا . » معاويه گفت : « اى امير مؤمنان هر چه مىخواهى بگوى تا چنان كنم . » گفت : « واى تو ! از هر چه با تو سخن كردم و عيب گرفتم چنان كردى كه نمىدانم امر كنم يا نهى » جعفر بن برقان گويد : مغيره به معاويه نوشت :